فرمانده دلها

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب


خاطره حاج امیرحسین حاجی نصیری از شهید محمدحسین محمدخانی

بعضی وقت ها که میخواست برود جلسه به من تلفن می زد و میگفت : " من ماشین ندارم. بعد از جلسه بیا دنبالم "

گاهی اوقات درگیر کار میشدم و یک دفعه یادم می افتاد که ای داد بیداد! عمار منتظر بوده که من بروم دنبالش.

سریع میرفتم مقر و سوال میکردم که " عمار را ندیده اید؟ " 

آنها هم میگفتند که جلسه تمام شده و او رفته ! یکبار که اینطور شد سریع برگشتم تا لااقل او را بین راه سوار کنم. قدری جلوتر دیدم دارد در شانه جاده آهسته قدم میزند و میرود. دم پایش ترمز کردم و او سوار شد. گفتم لابد از دستم شاکی است و کلی غر سرم میزند. آمد بالا و یک سلام و علیک گرم با من کرد. اصلا به روی خودش نیاورد که چقدر توی آن آفتاب منتظرم بوده و بعدش هم پیاده راه افتاده

گفت: " اسماعیل ضبط رو روشن کن " بعد هم همراه مداح شروع کرد به خواندن و سینه زدن.

توی دلم گفتم بنازم به چنین فرمانده خاکی و بی ریا ....

نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : يکشنبه 3 تير 1397 ساعت: 0:11

فهرست وبلاگ