خوشحالم که با رضایت خودم توانستم دلش را شاد کنم | بلاگ

خوشحالم که با رضایت خودم توانستم دلش را شاد کنم

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب


روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم دهه هفتادی، حجت‌الاسلام «میلاد بدری»

مادر شهید: خوشحالم که با رضایت خودم توانستم دلش را شاد کنم

شهادت میلاد با ملبس شدنش به لباس روحانیت همراه شد/ هروقت به خانه می‌آمد دست من و پدرش را می‌بوسید 

میلاد با آنکه در دبیرستان خودش رشته تجربی را انتخاب کرده بود بعد از دیپلم تغییر عقیده داد و رفت سراغ درس طلبگی و در حوزه علمیه سفیران هدایت حضرت ابوالفضل(ع) شهرستان امیدیه ادامه تحصیل داد. بعدها که موضوع دفاع از حرم پیش آمد، برای رفتن به سوریه لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. یک سالی در تلاش بود تا بتواند اعزام شود و پنج جا هم ثبت کرده بود.

گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: «آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین علیه‌السلام شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد. امروز هم پای سخنان مادر شهید «میلاد بدری» نشسته‌ایم.

 

معرفی میلاد

میلاد بدری از شهرستان امیدیه خوزستان ششم فروردین 74 به دنیا آمد و 11 آذرماه سال 94 مصادف با روز اربعین امام حسین(ع) در سن 20 سالگی به شهادت رسید. پدرش بازنشسته شهرداری است و به غیر از خودش یک برادر دیگر دارد.

کودکی شهید

وقتی با خودم خاطرات میلاد را از کودکی تا بزرگی او بررسی می‌کنم می‌بینم میلاد بچه خاصی بود. یادم می‌آید وقتی بچه بود او را به بازار برده بودم و اصرار می‌کردم که یک خوردنی برایش بخرم، ولی او با همان حالت کودکانه خودش پیشنهادم را رد می‌کرد. وقتی از بازار برمی‌گشتیم میلاد با زبان شیرین کودکانه‌اش پرسید: از این راه بازار برنمی‌گردیم؟ به او ‌گفتم برای چی؟ گفت: می‌خواهم این خوردنی‌ها را نگاه کنم. گفتم عزیزم من که از اول گفتم هرچی خواستی بگو برایت بخرم. گفت آخه ترسیدم پولمان کم بیاید و نتوانیم چیزهایی را که لازم داریم بخریم.


نوجوانی شهید

میلاد از همان سن 10 سالگی رفتن به مسجد را شروع کرد و شاگرد هیئت مسجد صالحین شد. بدون اینکه خانواده از او بخواهد که برود مسجد، خودش اهل این برنامه‌ها بود و هرسال دوبار با بچه‌های هیئت به زیارت امام رضا(ع) مشرف می‌شدند. پسرم در مقطع حساس نوجوانی خیلی سر به زیر بود. کم‌توقع بود و هر جا می‌رفت از او نمی‌پرسیدم کجا رفتی چون از او مطمئن بودم. هر وقت از بیرون برمی‌گشت، دست من و پدرش را بوسه می‌زد که من می‌گفتم این چه کاری است؟ می‌گفت می‌خواهم ایمانم را افزایش دهم. من همیشه در کارهای میلاد می‌ماندم و به خدا می‌گفتم او چطور چنین بینش و تفکری دارد و جواب تعجب و پرسش‌هایم را وقتی گرفتم که میلاد به شهادت رسید.

جوانی شهید

میلاد با آنکه در دبیرستان خودش رشته تجربی را انتخاب کرده بود بعد از دیپلم تغییر عقیده داد و رفت سراغ درس طلبگی و در حوزه علمیه سفیران هدایت حضرت ابوالفضل(ع) شهرستان امیدیه ادامه تحصیل داد. بعدها که موضوع دفاع از حرم پیش آمد، برای رفتن به سوریه لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. یک سالی در تلاش بود تا بتواند اعزام شود و پنج جا هم ثبت کرده بود. از تابستان سال 94 هم شروع به آماده‌سازی افکار من برای دادن رضایت جهت اعزامش شد و عکس شهدای مدافع حرم را به من نشان می‌داد و می‌گفت مادر ببین اینها به خاطر عشق به اهل بیت(ع) رفتند. در واقع با این کار می‌خواست قلب من را قوی کند که برای رفتنش رضایت بدهم.  

میلاد همیشه با برادر کوچک‌ترش رضا پای کامپیوتر می‌نشست. چند روز قبل از رفتنش دیدم چراغ اتاق‌شان روشن است. به تصور اینکه خواب‌شان برده رفتم و دیدم میلاد دارد نماز شب می‌خواند و آن‌قدر چهره‌اش نورانی بود که یک لحظه بدنم یخ شد و حرف نزده در اتاق را بستم.


 سال‌های آخر شهید

میلاد مربی حلقه‌های صالحین بسیج بود و همیشه صحبت‌هایش سرشار از عشق به اهل بیت (ع) بود. یک روز میلاد آمد پیش من و گفت مادر دارم می‌روم رزمایش و لباس نظامی بگیرم که من متوجه شدم رفتنش جدی است و خودش برگشت به من گفت مادر چند جا ثبت نام کرده‌ام اسمم درنیامده است و باید تو برایم دعا کنی که این دفعه مقدمات سفرم فراهم شود. خیلی خونش برای رفتن می‌جوشید. نهایتاً 22 آبان 94 اعزامش به سوریه از تیپ امام حسن مجتبی (ع) بهبهان فراهم شد. میلاد دید که من با رفتن او خیلی بی‌تابی می‌کنم، گفت مادر شهادت هم بدون رضایت مادر مورد قبول واقع نمی‌شود و از تو می‌خواهم برای رفتنم رضایت کامل داشته باشی.

آخرین دیدار شهید

با خودم کنار آمدم خانواده هایی هستند که سه شهید و چهار شهید دارند من یکی از پسرانم را می خواهم فدای اسلام کنم. و توانستم راضی شوم میلاد به سوریه برود و گفتم مادر برو به سلامت. هرچه خدا خواست همان می‌شود و اگر قسمت من باشی برمی‌گردی و اگر قسمتت شهادت است مبارکت باشد و این آخرین کلام من و پسرم در لحظه جدا شدن از یکدیگر بود و میلاد با خوشحالی رفت. 18 روز بیشتر از رفتن میلاد به سوریه نگذشته بود که روز اربعین حسینی خبر شهادتش پخش شد. ملبس شدنش به لباس روحانیت همراه با شهادتش رقم خورد و حتی روی سنگ قبرش در کنار اسمش حجت‌الاسلام والمسلمین را قید کرده‌اند. موقعی که از میلاد جدا شدم می‌دانستم برای همیشه از پیش من رفت و موقعی که میلاد در سوریه بود دعا می‌کردم خدا آبروی من را پیش حضرت زینب(س) حفظ کند تا موقع شنیدن خبر شهادت میلاد حرف بی‌جا نزنم و همین‌طور هم شد و وقتی که پیکر میلاد آمد، روحیه و صبرم خیلی بالا بود. با اینکه لحظه‌ای از فکر میلاد نمی‌توانم جدا شوم و نبودش برایم خیلی سخت است، ولی خوشحال هستم که با رضایت خودم توانستم دل میلاد را شاد کنم.


 رفتن شهید

در حال و هوای خودم بودم، میلاد تازه رفته بود. پسر کوچکم از مدرسه آمد. ترسید و گفت: «مامان چی شده چه اتفاقی افتاده؟» گفتم: «میلاد رفت.» پرسید: «کجا رفت؟» گفتم : «میلاد امروز حرکت میکنه سمت تهران و بعدش میره سوریه برا دفاع از حرم.» گفت: «مادر اینکه اصلاً گریه نداره.» گفتم: «میدونم اما بعد از اینکه میلاد رو راهی کردم و برگشتم، تلویزیون روشن بود و آیه پخش شد ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون اگه میلاد شهید بشه طاقت دوریش رو ندارم». شهید شد و خودش طاقت دوری‌اش را به من داد.

آخرین تماسش روز دوشنبه بود. یک روز درمیان زنگ میزد. روز چهارشنبه تا ظهر زنگ نزد و خبری نشد من و پسرم تا غروب گوشی را گرفته و منتظر تماسش بودیم تا اینکه خبر شهادتش را آوردند.

 

نحوه شهادت شهید

نوبت دوست میلاد بود که برود پست بدهد، اما اذان صبح را گفتند. میلاد رفت تا نماز اول وقتش را بخواند و متاسفانه از دسته جا ماند. بعد از نماز خواست که دنبال دوستانش برود، اما نه راه را بلد بود و نه بیسیم یا وسیله ارتباطی داشت. برگشت داخل خانه ای که مستقر بودند. همشهری های امیدیه ای که آنجا بودند، به میلاد گفتند پیش ما بیا. میلاد رفت و برعکس شب و روزهای دیگر شاد و خندان بود که همه از این رفتار میلاد تعجب کرده بودند. صبح فرمانده میلاد از دستش گله‌مند بود که چرا از دسته جا مانده است و گفت : باید بیایی همان جا و پست بدهی. میلاد هم حرفی نزد و همراهشان رفت. باید بر روی تپه الوار سنگ درست می کردند برای کسانی که می خواستند شب پست بدهند. نزدیک ظهر بود که بیسیم فرمانده به صدا درآمد که خودتان را سریع برسانید. ماشینی را با یک موشک زده بودند. حاج رضا ملایی و سروان مجتبی زکوی زاده همان‌جا شهید شدند و میلاد مجروح شد که یک روز بعد یعنی اربعین سال 94 به شهادت رسید.

سال 1390 برای مراسم عروسی مان به مکه رفتیم. و زندگی مشترک‌مان را در کنار خانه خدا شروع کردیم. ما چهار سال با هم زیر یک سقف زندگی کردیم که نصف بیشتر آن را عبدالرحیم در ماموریت بود و ما به دور از هم بودیم. از مکه که برگشتیم دو روز خانه بود و مأموریت به اشنویه برای مبارزه با پژاک رفت. برای من در روزهای اول زندگی مان سخت گذشت و سخت تر از آن که از عبدالرحیم چند روزی خبر نداشتم. 

اولین ماه رمضان زندگی مشترکمان داشتم سحری درست می‌کردم من مشغول پختن غذا بودم و عبدالرحیم هم تلویزیون تماشا می‌کرد. یک ساعتی مانده بود به اذان صبح گفت: خانم غذا را آماده و جمع و جور کن تا به منزل پدرت برویم. تعجب کردم و گفتم: این موقع؟ گفت: بله، ما که نزدیک به هم هستیم و خدا را شکر ماشین هم که هست، بردار سحری‌مان را تا برویم و آنها را هم از تنهایی در بیاوریم خودمان هم تنها نباشیم. وقتی رسیدیم در خانه پدرم آنها هم از رفتن ما در آن‌موقع صبح بدون اینکه از قبل خبر بدهیم تعجب کرده بودند. یک مرتبه در ماه رمضان همان سال سحری‌مان را بردیم منزل پدر شوهرم و آنها را از تنهایی در آوردیم، عبدالرحیم همیشه در فکرش خوشحال کردن اطرافیانش بود. 

عبدالرحیم یک انسان مهربان، دلسوز بود و در جمع شوخ طبع بود و شیطنت‌هایی هم می کرد. پیرو خط ولایت فقیه و یک همسر دلسوز و پدری مهربان برای دو تا دخترانش بود. انگشتری عقیقی داشت که همیشه در قنوت نگین آن را برمی‌گردادند و دعای «اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک» می‌خواند.

از روحیه بسیار بالایی برخوردار بود. مسئولیت مربی آموزش را در سپاه داشت؛ با این وجود در تمام مواقعی که با ایشان رو به رو می شدند. جز ادب و احترام چیزی نمی‌دیدند. از آنجا که بسیار مبادی آداب بود خیلی زود افراد را به خودش جذب می‌کرد. به نسبت دیگر دوستانش حال و هوای متفاوتی داشت و شوق شهادت را می‌توانستند همه در او ببینند.

سال 91 به پیرانشهر برای مأموریت رفت. سال 92 به مدت یک سال چابهار ماموریت داشت که به مدت یک سال در حال رفت و آمد بود. سال 94 هم یک ماهی پیرانشهر مأموریت داشت که وقتی برگشت داوطلب برای اعزام به حرم عقیله بنی هاشم شد. تازه از پیرانشهر رسیده بود که قرار شد به سوریه برود. گفتم: تازه از ماموریت برگشتی، بگذار کمی رفع دلتنگی برای من و بچه ها بشود بعد برو. گفت: من وظیفه خودم می‌دانم که بروم، هر چه زودتر بهتر. راضی کردن من زیاد هم سخت نبود چون به این نبودن‌ها و رفتن‌ها عادت داشتم. دخترهایم هم تقریباً ندیدن پدرشان برایشان عادی شده بود. عبدالرحیم 27 روز در منطقه بود و به‌واسطه تیری که به گردنش خورد شهید شد. از صبح آن روز تلفن‌های مشکوکی داشتم و مدام تلفنم زنگ می خورد. به پدر شوهرم زنگ زدم ایشان گفتند: عبدالرحیم مجروح شده و همین یکی دو روز برمی گردد. خیالم با حرف هایش کمی راحت شد. از اتاق که بیرون آمدم دیدم برادرهایم گریه می‌کنند. تازه آن موقع بود که فهمیدم چه شده و دیگر هیچ چیزی نفهمیدم. 

دقیقاً بعد از شهادتش هم به خوابم آمد و من را کنار ساحل دریا برد و همان آرامشی که آن روزهای با هم بودن‌مان بود در خواب به من القا شده بود و بعد از بیدار شدن از خواب حس پرواز به خاطر آن خواب داشتم. چند بار در خواب دیدم که من را به دریا برد.

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 4 شهريور 1397 ساعت: 13:07