
مادر ۲۵ ماه رجب مصادف با روز شهادت امام موسی کاظم به دنیا آمد. فروردین سال ۶۴. شوهرخواهرم که بعدها شهید شد گفت «حالا که روز شهادت آقا به دنیا آمده، نامش را عبدالصالح بگذارید.» بچگی عبدالصالح با همه فرق داشت. آرام بود و صبور. یادم نمیآید اذیتم کرده باشد. منظم بود و درسخوان و البته خیلی کنجکاو. چشم از او برمیداشتم دل و روده یکی از وسایل خانه را به هم ریخته بود تا ببیند چطور کار میکند. اتو، سشوار، سماوربرقی، همه را باز میکرد و وقتی خیالش راحت میشد، بیسروصدا گوشهای پنهانشان میکرد. از همان بچگی بی...
ادامه مطلب
xa0 مادر روزی که رفت، اگر دست خودم بود تا خود فرودگاه همراهش میرفتم. دوست داشتم تا آخرین لحظه کنارش باشم. وقتی عملیات نبل و الزهرا تمام شد و تلویزیون خبر آزادسازی این دو شهر را اعلام کرد، از شوق اشک میریختم. دستهایم را بلند کردم و گفتم «خدایا! شکرت که عبدالصالح توی این پیروزی شریک شد.» یکبار زنگ زد. گفتم «مامان، خستهای؟» گفت «نه!» گفتم «چرا مامان، خستهای! من از همینجا حس میکنم. الهی فدای پاهای خستهات بشم، الهی فدای اون دستات بشم که با دشمن میجنگه. الهی که خدا قوت بده تا دست پر برگردی پسرم.» لحن...
ادامه مطلب