
خاطره اى از شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى) به روایت همسر گرامى شهید؛ بسم رب الشهداء و الصدیقین چند روزی بود که دلم میلرزید و میدانستم برای آقا مرتضی اتفاقی افتاده است، ولی این ناراحتی را فقط در دلم نگه داشته بودم. به هیچ کس نمیتوانستم بگویم در دلم چه میگذرد. ساعت یازده ظهر بود که گوشیام زنگ خورد. - «مامان؛ بیا مامان. بابا با شما کار دارند». فهمیدم که خبرش به پدرم رسیده است. بعد از سلام، مهلت ندادم حرف پدرم شروع شود. گفتم پدر از مجروحیت آقا مرتضی میخواهید بگویید. پدر گفتند، الله اکبر. میخوا...
ادامه مطلب
خاطره اى از شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى) به روایت همسر گرامى شهید؛ بسم رب الشهداء و الصدیقین مرتضی فردا ظهر مرخص شد و به همراه بچهها با اتوبوس به مشهد برگشتیم. روزی سه بار باید پانسمان دست تعویض میشد. تعداد زیادى بخیه و نخ که مرتب باید با بتادین شستشو میشدند. با اینکه از گاز استریل روغنی روی زخم استفاده میکردم دفعه بعد باز کردن پانسمان مصیبت بود. چون به نخهای بخیه گیر میکرد و دردش را بیشتر میکرد. سعی میکردم با کمال آرامش و صبوری کارم را درست انجام بدهم. مرتضی فقط ظاهر من را میدید و از د...
ادامه مطلب
✍️ یادداشت شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى) به تاریخ ١٣٩٥/٢/١٧،xa0 در خصوص شهادت شهید مدافع حرم مصطفى صدرزاده (سیدابراهیم) @labbaykeyazeinab...
ادامه مطلب
بسم رب الشهداء سال هفتاد و هشت مثل چنین شبی در صحن سقاخانه فامیل من و آقا مرتضی جمع شدیم. همه آمده بودند و آقا مرتضی دیر کرده بود، چون مى خواستند ماشین را جایی مناسب پارک کنند. یکی از روی شوخی می گفت داماد پشیمان شده. خلاصه بعد از مدتی آقا مرتضی با گونه های قرمز رسید، به خاطر اینکه کلی راه را دوید...
ادامه مطلب
"به نام خدا" سلام بر مرامِ جوانمردان هنرمند بى ادعا، جناب آقاى ایرج نوذرى؛ که ساده و بى ریا، فارغ از هیاهوى دوربین هاى عکاسى، بى غرور و تکبر، میهمان صمیمى خانه مان شدند. همان هایى که احساس رضایت الهى را در شکفتن گلِ لبخند بر لب هاى xa0فرزندانمان مى دیدند. و سلام بر خانم حدیث فولادوند؛ بانویى که گویا...
ادامه مطلب
"خاطره ای که ابوعلی چندین بار برایم تعریف کرد": xa0یکبار یکی از رزمنده ها پسرش را که سن و سال کمى داشت همراه خود به منطقه آورده بود. پدر همیشه خواهش میکرد که پسرش را به عملیات نبریم و عقب بماند. یک روز پسر خیلی اصرار کرد تا او را با خود به خط ببریم. ما هم یعنی من و سید ابراهیم قول دادیم تا پدر را راضی کنیم. طبق قولی که داده بودیم وقتی پدر آمد، او را کناری کشیدیم و کلی با او حرف زدیم و به اصطلاح من و سید دوره اش کردیم. از علی اکبرِ امام حسین (ع) گفتیم. یعنى آن قدر برایش از علی اکبرِ امام حسین (...
ادامه مطلب