امیر خیلی با معرفت بود - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:03
در حسرت اینم که چرا مثل اربابم اباعبدالله (ع) به شهادت نرسیدم" - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:03
آقا رسول رو با همین لباس در خواب دیدم، بهشون گفتم: "دیدم که چگونه شهید شدید خیلی ناراحت شدم" گفت: این که چیزی نیست، در حسرت اینم که چرا مثل اربابم اباعبدالله (ع) به شهادت نرسیدم" سلام بر حسین... شهید رسول خلیلی
واقعا شهادت حقت بود - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:03
سلام سعید جان. شهادتت مبارک. دلم خیلی برات تنگ شده با معرفت؛ سعید همیشه بهت غبطه میخوردم. به ایمانت به درس خوندنت به اخلاق جذابت،همین طور که الان بهت غبطه میخورم. واقعا شهادت حقت بود. مبارک باشه داداشی. داداش منو فراموش نکن. آون قولی که بهم دادی رو یادته؟؟؟ فراموش نکنیا. دوریت و نبودت خیلی برام سخته...
روایتی از شهید بهمن قنبری - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:03
بهمن بسیار صبور بود و هر کلامی که از زبانش خارج نمی شد و کارهایش برای رضای خدا بود و همین ویژگیهای اخلاقی بود که رزمندگان فاطمیون را مجذوب خود کرده بود و آنها ارادت خاصی نسبت به شهید قنبری داشتند. یکی از ماهر ترین دیدبان ها بود شهید قنبری از دیدبانهای ماهر ، خبره در سوریه بود و علیرغم اینکه دیدبانی ...
گفتوگو با شهید «مرتضی عطائی» ۲ - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:03
تن در کربلا و دل در سوریه اصل ماجرای رفتن به سوریه از اربعین شروع شد. 40 روزی به جبهه عراق رفتم، با این حال دلم می خواست به سوریه بروم. آمدم ایران یکی از دوستان گفت کار رفتنت را جور می کنم که نشد و خودم پیگیری کردم. کارخود «بی بی» بود که متوجه نشوند ایرانی هستم. درهمان مشهد من را شناختند. یک سری چهر...
من و نیایش راهت را ادامه می دهیم - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 17:39
بانوان زینبی . . . توی معراج شهدای مشهد دور پیکر رضا جمع شده بودیم و گریه میکردیم... همسر بزرگوار شهید گفت: برای رضا گریه نکنید جای رضا بسیار خوب است و اگر گریه کنید دشمنان رضا خوشحال می گردندو رضا را دشمن شاد نکنید؛ بعد با خودکار روی پرچم ایران تابوت همسر شهیدش نوشت: من و نیایش راهت را ادامه می دهی...
گفتگو با مادر شهید محمد حسین میردوستی ۵ - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 17:39
چگونه متوجه شدید که محمدحسین به شهادت رسیده است؟ صبح تاسوعا محمدحسین به شهادت رسید. دخترم صبح عاشورا از خواب بلند شد و گفت مامان خواب دیدم، محمدحسین شهید شده،گفتم نه مامان عمرش دراز است. گفت مامان خواب دیدم شهید شده! ظهر عاشورا نشسته بودم دیدم اقوام دارند مدام با من تماس میگیرند، آنها از طریق تلگرام...
شهیدمدافع حرم رضا میرزایی فاطمیون - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 17:38
شهیدمدافع حرم رضا میرزایی سمت:فرمانده یگان ادوات نام جهادی: مختار ولادت:1359/4/1 شهادت:1393/4/3 محل شهادت: دمشق زینبیه مزارگلزارشهدا: مشهد بهشت رضا ع کانال رسمی فاطمیون @fatemeuonafg313
محل دفن قسمتی از بدن های مطهر چهار شهید ابتدای شهر العیس... در سوریه - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 17:38
شب بود.... چیزی معلوم نبود... فقط تونستن پیکرشون رو بیارن عقب.... صبح که شد بعد از پاکسازی شهر العیس... اومدن سراغ محل شهادت و جانبازی بچه ها.... کسی روضه نمیخوند.... درودیوار روضه خون شده بودن... شروع کردن به جمع کردم تکه گوشت ها و استخوان های خورد شده بچه ها.. بعد هم اونارو اول شهر العیس همین جایی...
"نکنه خدابخوادباشهادت از شرشیطان حفظش کنه" - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 17:38
وقت رفتن قرآن روکه بازکرد این آیه اومد: (حفظناه من کل شیطان مارد) اولش خوشحال شدم تودلم گفتم"نکنه خدابخوادباشهادت از شرشیطان حفظش کنه" که آخرش همین شد. عکس:یکماه قبل مسجدسهله شهید مدافع حرم سعید بیاضی دوست شهید خــــــــادم الشـــــهداء @khadem_shohda
شهادت رزمنده ای از حزب الله لبنان - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 17:51
محمود احمد، از فرماندهان میدانی حرب الله لبنان در سوریه به شهادت رسید. خــــــــادم الشـــــهداء @khadem_shohda
شهید مدافع حرم سعید بیاضی زاده - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 17:51
عادت داشت مستمر خون بدهد به نیت قربت الی الله! عاقبت هم خون داد و هم جان داد به نیت قربت الی الله! عجب رسم غریبی است حکایت فرزندان حضرت زهرا(س) شهید مدافع حرم سعید بیاضی زاده خــــــــادم الشـــــهداء @khadem_shohda
فرازی از وصیت نامه شهید حمیدرضا فاطمی اطهر - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:27
شهادت آرزوی دیرینه ی من بوده و هست و زندگی در این دنیارا به امید شهادت شب رابه روز و روز را به شب سر می کنم واگر نبود شهادت و فدا شدن در راه آفریدگارو خالق هستی زندگی دراین دنیا هیچ ارزشی برایم نداشت. شاید بپرسند چرا باید به سوریه و عراق و یا ... رفت و جنگید !؟در جواب باید گفت : من مسلمانم و سر تعظی...
شهید علی یزدانی - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:27
اسلام هیچ ضربه ای بالاتر از بیخیالی امتش نخورده. آقا محمودرضا
'گفتگو با مادر شهید محمد حسین میردوستی۱ - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:27
روایت مادر شهید مدافع حرم از فرزندی که رفتارش شهادتش را در تاسوعا رقم زد مادر شهید میردوستی میگوید: تا حدی به حضرت ابوالفضل(ع) علاقه داشت که وقتی اسم مبارک حضرت میآمد, محمدحسین از خود بیخود میشد. وقتی برادرش از ناحیه چشم جانباز شد، خود را مانند حضرت ابوالفضل(ع) فدا و سپر برادرش میکرد. به گزارش مشرق،...
شهیدی که مانند امامش حسین (ع) سرش به نیزه رفت(شهید عبدالله اسکندری) - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:26
چفیه مخصوصی داشت••• که با آن اشکهایی را که بر مصیبت اهل بیت می گریست ، پاک می کرد . گفت به این چفیه دست نزنید ، نیاز به شستن ندارد .... گفت این سند آبروی من نزد اباعبدالله الحسین و مادرشان حضرت زهراست ... باشد ، غنیمت و ذخیره شب اول قبرم .... پدر جانم حضرت زهرا (س ) اشکهای خالصانه ات بر حسینش را خری...
دلنوشته همسر شهید پورجباری به مناسبت شهادت همسرش - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 13:23
سلام همسر مهربانم امروز تاسوعاست ای علمدار من کجایی که علم زندگیمان به زمین افتاده و من طاقت بلند کردن آن را ندارم ...علمدار من علم منتظر دستان پرمهر و قدرتمندتوست.. کجایی...کوچه ها منتظر قدمهای توست... دسته های عزاداری بی وجود پر برکتت برای من بی فروق است عزیزم... میدانم الان در کنار علمدارکربلایی ...
سفارش شهید به خواندن روضه حضرت عباس برایش - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 13:23
فقط چند ساعت از یک انفجار که باعث شهادت محمود شد، میگذرد و حالا پیکرش در معراج شهداست. اما تابوت او را باز نمیکنند. و دلیل آن هم اربا اربا شدن بدن این شهید 29ساله است گویی خودش هم از این اتفاق خبر داشته است که در آخرین پیامش به دوست صمیمی خود نوشته است: «بگو در مراسم تشییع جنازهام روضه حضرت عباس(ع) ...
علاقہ ے زیادے بہ اهل بیت داشت - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 13:23
اشڪ چشمان مہدے نیاز بہ روضہ نداشت، تا اسم سالار شہیدان رو مےشنید اشڪ تو چشماش جمع میشد و زار زار گریہ مےڪرد. جورے بود ڪہ وقتے ڪسے از امام حسین یا اهل بیت صحبت مےڪرد، بہ شوخی بہ مہدے مےگفتم: مهدی جان شروع ڪن چند لحظہ صبر مےکرد، تحمل نمےڪرد و شروع بہ اشڪ ریختن براے اربابش مےڪرد. علاقہ ے زیادے بہ اهل ب...
مصطفی را درسن چهارسالگی نذر حضرت اباالفضل کردم. - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 13:23
بسم رب الشهدا «نقل از مادر بزرگوار شهیدمصطفی صدرزاده» این روزها مرا به زمانی می برد که مصطفی را درسن چهارسالگی نذر حضرت اباالفضل کردم. و خودش از کودکی برای محرم آرام و قرار نداشت ،چقدر بالا و پایین می پرید . .زمانی که خیلی کوچک بود و دوست داشت اون رو هم توی دسته عزاداری راه بدن ، یا زمانی که از دسته...