جاکفشی شماره دوازده | بلاگ

جاکفشی شماره دوازده

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

«بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن»

جاکفشی شماره دوازده

راوی همکار

شهید مدافع حرم

محمد آژند

اولین باری که این عکس رو بهم نشون داد ناخودآگاه اشک توی چشماش حلقه زد ...

شروع به حرف زدن که کرد غم از توی صداش معلوم بود ...

با همون صدای غم دار و بغض کرده گفت :

اون کمدها که پشت سر محمده می بینی؟ اسم محمد روی یکیش نوشته شده ...

محمد همیشه کفش هاش رو میذاشت اون تو، کلیدشم دست خودش بود ...

چهره اش گرفته تر شد و هر دو محو اون عکس شدیم.

اون داشت توی تخیلاتش، دفتر خاطراتش با محمد رو ورق می زد و من ...

ذهنم درگیر اون قفسه ی کفش بود! یاد کلام امام (ره) افتادم که «شهدا امامزادگان عشقند»،

توی دلم آرزو می کردم ایکاش میشد کمی از غبار کف کفش محمد که توی اون قفسه بوده برمی داشتم و سرمه چشمام می کردم ...

چند وقت بعد چند تا عکس از اون قفسه برام فرستاد. پرسیدم : «همون قفسه ی معروفه؟»

منظورم رو متوجه شد و تایید کرد.

داشتم تو خیال خودم، در آینده سیر می کردم که سرنوشت این قفسه بعد از محمد چی میشه؟ که بی مقدمه پیش دستی کرد و گفت :

قراره به احترام شهید، درش همینطوری بسته و مخصوص به محمد بمونه ...

دلم پر بود از حسرت روزهای گذشته!

ایکاش به اندازه این جا کفشی فرصت همنشینی و خاکی شدن با محمد رو داشتم ..



...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 4 شهريور 1397 ساعت: 13:07