
خاطراتی از (فاتح دلها) نگارش توسط همرزم شهید بچه محل بودیم هر دومون، بچه محل امام رضا(ع)اما او کجا و من کجا روز اول که دیدمش توی سلطانیه بود که با حاجی(ابوحامد) اومده بود، پیشواز بچه های گروه جدید،بعد از خیر مقدم به بچه ها، صحبت کرد و خودش رو معرفی کرد آدمای جور با جور زیاد دیده بودم ولی لحن صحبت ک...
ادامه مطلب
خاطراتی از (فاتح دلها) قسمت اول نگارش توسط همرزم شهید بچه محل بودیم هر دومون، بچه محل امام_رضا(ع)اما او کجا و من کجا روز اول که دیدمش توی سلطانیه بود که با حاجی(ابوحامد) اومده بود، پیشواز بچه های گروه جدید،بعد از خیر مقدم به بچه ها، صحبت کرد و خودش رو معرفی کرد آدمای جور با جور زیاد دیده بودم ولی لحن صحبت کردنه فاتح به دل آدم می نشست، خوشحال شدم از دیدن فاتح با این ویژگی ها. ازش سوال کردیم زیارت کی میریم، چون همه حسرت به دل حرم بودیم، روز اربعین بود گفت: همین امشب میریم، خدا خیرش بده عصر اومد د...
ادامه مطلب
علمدار بصیرت،سید شهیدان مدافع حرم گیلان: حدود دو سه هفته مونده به شهادتش،پیامی رو فرستاد واسه یکی از دوستان که خب تو اون برهه، عادی و معمولی بنظر میرسید...اما؛ وقتی خبر شهادتش رسید،اون پیام،رنگ دیگه ای بخودش گرفت واسمون: پیام این بود گاهى گمان نمیکنى و میشود, گاهى نمیشود که نمیشود- گاهى هزار دور...
ادامه مطلب
ظهر روز21 فروردین بود باران آتش سنگین دشمن ،کار و خیلی سخت کرده بود. یکی از خطوط حساس، موقعیت سنگر دوشکا بود و به همین خاطر این خط و سپرده بودن به محمدتقی . هر جا که محمدتقی بود دل فرمانده ها قرص بود من با چندنفر از بچه های تیپ فاطمیون چندتا خط اون طرف تر بودیم. ساعت از ظهر گذشته بود.خمپاره های دش...
ادامه مطلب
خاطرات شهید مصطفی صدرزاده خاطرات دوستان شهید آشنایی من و مصطفی در سال 1382 هنگامی که وارد شهرک سپاه شدیم، از کانتینر جلوی مسجد شروع شد. مصطفی بچه ی بامحبتی بود و زبان شیرینی داشت، جوری که وقتی با کسی آشنا میشد ناخودآگاه مهرش می افتاد توی دل طرف. من وقتی وارد کانتینر شدم، قبلش توی مسجد کهنز بودم. ب...
ادامه مطلب
سال 90مرداد ماه منطقه جاسوسان روی یه تپه بعد از دوروز که گیر افتاده بودن تو کمین پژاک... سنگر ما روی تپه و سنگر حاج رضا 6-7متر پایین تر بود۰ اومد بالا پیشم یه بسته آجیل و پسته داشتم بهش دادم پسته رو باز کرد گذاشت تو دهنش ولی بحدی تشنه بود و دهنش خشک هر کاری کرد قادر به جویدن پسته ها نبود چون توی این دوروز چیزی نخورده بودن مثل پریروزش یه دونه شکلات از آقای میریان گرفته بودن۰ خودشون و نیروهاشون تشنه و گرسنه بودن.به اندازه یک استکان آب تو قمقمه داشتم هر کاری کردم حاضر نشد آب بخوره گفت نیروهام تشنه هستند و حاضر نمی شد آب بخوره و زبونش سفید شده بود.بهش هر چ...
ادامه مطلب