
شهید مدافع حرم علیرضا توسلی ( ابو حامد) همیشه بعد از هر عملیاتی که انجام میشد چند روزی ابوحامد را نمیشد به راحتی پیدا کرد، حتما باید دنبالش میگشتیم. برایم جای تعجب بود که آخر کجا میرود، چه کار می...
ادامه مطلب
هر وقت محمدتقی به ماموریتی میرفت، همه روز برای سلامتیش دعا میکردم و سوره ی واقعه و آیت الکرسی میخوندم. همه میدونستیم یه روزی محمدتقی شهید میشه میگفتم خدایا! محمدتقی که شهید میشه، حقش هم کمتر از شهادت...
ادامه مطلب
هر زمان ڪه دور هم جمع بودیم و احساس میڪرد بحث به غیبت ڪشیده شده، آرام مراتڪان می دادوبا لبخند و شوخ طبعی همیشگی اش؛ میگفت: مامان بیدار شو بیدار شو مادر گرامی شهید نوید صفری @ra_sooll...
ادامه مطلب
به روایتی از دوست شهید : یک شب برفی زمستون به محسن زنگ زدم که هوا دو نفرهست پاشو بریم بیرون. میون خواب و بیداری گفت: تو این هوا خطرناکه با موتور. تازه ماشین خریده بودم.گفتم با ماشین میریم ؛اگرم ...
ادامه مطلب
روزی "رسول" به پایگاه بسیج آمده بود تا مادرش را صدا کند خاطرم هست کلاس چهارم یا پنجم دبستان بود پشت پرده اتاق ایستاده بود و صدا میزد "یا الله یا الله یا الله". آمدم بیرون به رسول گفتم بیا داخل تو هن...
ادامه مطلب
یه روز که زمان آموزشی داشتم تو همین کویر کار می کردیم محمد حسن و حیدر و گروهش تو کوه ها و بیابان گم شدند و تنها با دوقمقمه برای مدت ۷ الی ۸ ساعت مح...
ادامه مطلب
خواهر شهید مدافع حرم ابراهیم توفیقیان: تابستان سال قبل از شهادتش تلویزیون جنگ زده های سوری را نشان می داد.خانمی با زبان عربی فریاد میزد:چرا کسی به ما کمک نمیکند و به فریادمان نمی رسد؟!محمد همان لحظه بلند شد و گفت:ما هنوز در هیات ها حسین حسین میکنیم ولی صدای (هل من ناصر ینصرنی)مردم مظلوم سوریه را نمیشنویم. همین خلقیات و خصلت رفتاری و اخلاقی اش او را به سمت م...
ادامه مطلب
شهید مرتضى عبداللهى؛ در جهت جذب گروه سنى نوجوان به مسیر الهى، بسیار مهربان و دلسوز بود و براى پرورش یار و سرباز امام زمان [عجل الله تعالى فرجه الشریف] تمام تلاش خود را مىکرد. @labbaykeyazeinab...
ادامه مطلب
همکارشهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی: اوقاتی رو که در محل کار باهم بودیم بنده روز به روز شیفته اخلاق مخلص حمید آقا میشدم.. ایشون خیلی با ادب با بقیه رفتار میکردن... یعنی وقتی میخواستن کسی رو صدا بزنن اگر از خودشون بزرگتر بود حتما لفظ آقا رو اول اسم میاوردن.. یا اگر کوچکتر بود حتما لفظ جان رو بعد اسم میاوردن وهمیشه خیلی باروحیه و باادب صحبت میکردن... که واقعا اخلاق این شهید بزرگوار برای همه بچه هاتو محل کار یه الگوی خیلی خوبی بود. در لحظات آخر شهادت ، چند ثانیه دستش را بر پیشانی قرار میدهد و نام امام زمان (عج) و سید الشهدا (ع) را میبرد تا به شهادت میرسد. شهید حمید سیاهکالی مرادی @Agamahmoodrez...
ادامه مطلب
همرزمان پسرم میگویند وقتی نیرویهای کمکی نیامدند، سیدرضا قبول نکرد که به عقب برگردد و از فرمانده خواست بماند چون نیروها به حضورش نیاز داشتند. فرمانده داشت رصدش میکرد؛ سید اینقدر پیشروی کرد که در درگیریها و تیراندازیهای دشمن تیر به قلبش اصابت کرد، افتاد و زمینگیر شد. فرمانده زد به سرش و گفت یا ابوالفضل سید شهید شد؛ ۱۰ دقیقه گذشت و حرامیها آمدند و پیکر پسرم را با خودشان کشانکشان بردند. راوی مادر شهید سید رضا حسینی شهید مدافع حرم @modafeonharem...
ادامه مطلب
ماشین سپاه را سوار بودند. سرعت که زیاد میشد،مسلم تذکر میداد به دست انداز ها که میرسید،تذکر میداد چراغ قرمز،تذکر میداد. همه اش با خنده وشوخی بود اما حساسیتش را میرساند. همیشه میگفت:فکر کن ماشین خودت را سوار هستی همان طور و حتی بیشتر! آرام و با دقت رانندگی کن. @Agamahmoodrez...
ادامه مطلب
خاطره (دستنوشته) شهید محرم ترک امروز از ساعت چهار عصر به یکباره دلم گرفت ، به یاد دخترم فاطمه و همسرم که امروز تقریبا هشتاد روز است که آنها را ندیده ام افتادم عکسها و فیلمهایی که از فاطمه داشتم را نگاه میکردم و در دلم به یاد حضرت رقیه افتادم و این که چه کشید این خانم سه ساله ، در همین حال بودم که یکباره تلفن به صدا درآمد ، با صدای تلفن حدس زدم حتما همسرم هست که تماس گرفته حدسم درست بود ولی بدون این که صحبتی کند گوشی را به دخترم داد دیدم که گریه امانش نمیدهد ، گفتم چی شده خانم طلا ، باباجانی ؟ دختر بابا چی شده چرا گریه میکنی؟! گفت : بابایی دلم برات سوخته کی میایی ، من دوستت دارم ، بیا بابایی دیدم حال فاطمه خیلی بد بود شروع کردم به نوازشِ فاطمه خواستم حواسش را پرت کنم گفتم : برای بابایی شعر م...
ادامه مطلب
بسم رب الشهداء و الصدیقین تدمر اولین ملاقات بود. یکی از شهرهای استراتژیک سوریه که چندین بار دست به دست شده بود و بالاخره در دستان مقاومت قرار گرفت. چه رفقاتی شد از بُعد زمانی کوتاهو اما از بُعد روحی و دلی عمیق. هر موقع فرصت میشد با هم خلوتی داشتیم. آقا رضا رو خیلیها میشناسن و میدونن که یکی از خصوصیات اخلاقیش این بود، اینطور نبود زود با کسی رفیق بشه سفره دل باز کنه. اما نمیدونم چرا یهو بین منو رضا این رفاقت و صمیمیت ایجاد شد. بهطوری که دردودلاشو به من میگفت و از گذشتهها و تجربهها. مثلاً میگفت با نیرو و افراد مختلف باید اینطور رفتار کرد یا چه معنا داره انسان خودشو اذیت کنه چون با طرف مقابل تعارف داره خب حرفتو بهش بزن اما مودبانه! خب چند روزی گذشت هر کدوممون مشغول کاری شدیم. تا اینکه یهو خبر د...
ادامه مطلب
با اینکه من در یک خانواده ی مذهبی و تقریبا شناخته شده بزرگ شدم و سنی ازم گذشته بود، ولی تا به اون روز این چنین دعای عرفه رو درک نکرده بودم.. چند وقتی از عقد دخترم و حسین آقا می گذشت که یک شب ایشون در منزل ما بودن و فردا صبح باید به محل کار یا ماموریت کاری می رفتن، که به من یادآوری کردن: حاج خانوم فردا روز عرفه است.. و حالتی داشتن که نگران وقتشون بودن و براشون خوندن دعا عرفه اهمیت زیادی داشت.. حدو...
ادامه مطلب
یادم هست، بله یادم هست قبل گرفتن عکس چه قدر گفتی نمیخوام ریا بشه. یادمه گفتی هر چه می کشیم از خودی هاست، شما بسیجی ها پشت رهبری تا پای جان بایستید. هنوز یادم نرفته سرت رو به تابوت شهید عطایی می کوبیدی و از جاماندنت میگفتی. یادم نرفته و نخواهد رفت میدان تیرهایی که بالای سرم ایستادی و برای زدن به هدف راهنماییم می کردی. عجب شب خوبی رفتی محرم سلام ما رو به ارباب برسون فرمانده. "آقا رضا سنجرانی شهادت...
ادامه مطلب
خاطرات برادر رزمنده از شهید مدافع حرم حمید قنادپور روز ١٣رجب بود عملیاته سنگینی انجام شده بود کلی شهید و مجروح داده بودیم به قدری حال بچه ها خراب بود که حوصله ی هیچ چیزو نداشتیم یهو یکی از بچه ها گفت بریم بیمارستان (الحاضر) مجروحا رو ببینیمشاید بچه ها اونجا باشن یکم حالمون عوض شه رفتیم بیمارست...
ادامه مطلب
بسم رب الشهداء سال هفتاد و هشت مثل چنین شبی در صحن سقاخانه فامیل من و آقا مرتضی جمع شدیم. همه آمده بودند و آقا مرتضی دیر کرده بود، چون مى خواستند ماشین را جایی مناسب پارک کنند. یکی از روی شوخی می گفت داماد پشیمان شده. خلاصه بعد از مدتی آقا مرتضی با گونه های قرمز رسید، به خاطر اینکه کلی راه را دوید...
ادامه مطلب
بسم رب الزهراء چه می جویی؟ عشق؟ همین جاست چه می جویی؟ انسان؟ اینجاست همه تاریخ اینجا ناظر هست بدر و حنین و عاشوراء اینجاست و شاید آن یار او هم اینجا باشد ... ما همه افق های معنویت انسانیت در شهدا تجربه کردیم، ما ایثار را دیدیم که چگونه تمثل می یابد، عشق را هم، امید را هم، زهد را هم، شجاعت را هم ......
ادامه مطلب