اطاعت پذیری عجیبی از پدر داشت. در حد اطاعت از ولی امر یا خدا، جور دیگری نمیتوانم کیفیت اطاعتپذیریاش را بگویم.
اگر پدر یک بار به او میگفت نرو، قطعا از سر اطاعت نمیرفت.
من رفتنش را مانند او امری حلاجی شده و با فکر و به نوعی حتی وظیفه میدانستم و همیشه هم غبطه داشتم به موقعیتی که دارد. همسرش هم مخالفت و یا ممانعتی برای رفتنش نکرده بود. همه دفعاتی که به سوریه رفت همسرش اطلاع داشت. من هم ممانعتی نکردم فقط میگفتم به آنچه که رسیدی، درست انجامش بده و جای مرا هم خالی کن و خدا، ان شاءالله حافظ است.
این اواخر به او میگفتم مواظب خودت باش. وقتی زنگ میزد برای خداحافظی همیشه بهش میگفتم : خدا خودش حافظ هست، اما مواظب خودت باش. بعد فکر میکردم: چه حرف بیخودی زدم، این پریده قبلا. بعد تو دلم بهش میگفتم خداحافظ برادر.....!
آقا محمودرضا
برچسب:
نویسنده: حمید جعفرینژاد